سفارش تبلیغ
صبا ویژن
بیقرار
 
لینک دوستان

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی،
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی.
تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر هنگامی که با شغلت‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی،
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت‌اندیشی بروی.
تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنین

امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!

گابریل گارسیا


[ یکشنبه 94/4/21 ] [ 11:4 عصر ] [ مهربان( مهر) ] [ نظرات () ]

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.

زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.

بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.

بالاخره جوجه عقاب متولد شد، جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. 
او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. 
تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. 
عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد.
اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد.

اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.

تو همانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت گوش نکن

گابریل گارسیا


[ یکشنبه 94/4/21 ] [ 7:49 عصر ] [ مهربان( مهر) ] [ نظرات () ]

حال ما با دود الکل جا نمی اید رفیق‌‌‌‌

زندگی کردن به عاشق ها نمی ایدرفیق

روحمان ابستن یک قرن تنها بودن است000

طفل حسرت نوش ما دنیانمی ایدرفیق

دستهایت را خودت ((ها)) کن اگر یخ کرده اند

از لب معشوقه ها مان ((ها))نمی اید رفیق ،

هضم دلتنگی برای موج اسان نیست ،

اب دریا بی سبب بالا نمی اید رفیق،

یا شبیه این جماعت باش یا تنها بمان

هیچ کس سمت دل زیبا نمی اید رفیق ،


[ یکشنبه 94/4/21 ] [ 7:44 عصر ] [ مهربان( مهر) ] [ نظرات () ]

نمیدونم شنیدین یا نه!
میگن وقتی اسب بخواد از رودخونه یا رود رد بشه
اول آب رو گل آلود میکنه بعد رد میشه
میدونین چرا؟ 
چون تصویر خودشو تو آب میبینه 
و تحت هیچ شرایطی پاشو رو اون تصویر نمیذاره 
چون فکر میکنه ک هم نوعه خودشه تو آب
در حالی ک یه عکس بیشتر نیس...!
اونوقت ما آدم ها 
ک ادعامون میشه ک اشرف مخلوقاتیم 
رو دلمون، خودمون، شخصیتمون، احساسمون و کسانی ک دوستمون دارن و شاید دوستشون داریم
خیلی ساده پا میذاریم و رد میشیم!


[ شنبه 94/4/20 ] [ 6:36 عصر ] [ مهربان( مهر) ] [ نظرات () ]

 

داستان واقعی کشیش Jeremia Steepek

این کشیش ، خود را شبیه به یک شخص فقیر و بی‌ خانمان با لباس‌های ژولیده در می آورد و روزی که قرار بوده اسمش بعنوان کشیش جدید یک کلیسای ده هزارنفری اعلام شود با همین قیافه به کلیسا می رود...
خودش ماجرا رو اینطور تعریف میکند ؛ نیم ساعت قبل از شروع جلسه به کلیسا رفتم، به خیلی ها سلام کردم اما فقط 3 نفر از این همه جمعیت جواب سلام من را دادند... به خیلی ها گفتم، گرسنه هستم اما هیچکس حاضر نشد یک دلار به من کمک کند... سپس وقتی رفتم توی ردیف جلو بشینم، انتظامات کلیسا از من خواست که از آنجا بلند شوم و به عقب برگردم.... به هر حال وقتی شبان کلیسا اسم کشیش جدید رو اعلام میکند ،تمام کلیسا شروع به کف زدن میکنند و این مرد ژولیده از جای خود بلند میشود و با همین قیافه به جلوی کلیسا دعوت می شود ....
مردم با دیدن او سرهایشان را از خجالت خم میکنند، عده ای هم گریه میکنند و این مرد سخنانش رو با خواندن بخشی از انجیل متی باب 25 آیات31 تا 46 آغاز میکند : گرسنه بودم، غذا دادید...تشنه بودم، آب دادید...مریض بودم به عیادتم آمدید...!!! خیلی ها به کلیسا می روند، اما شاگرد و پیرو راستین عیسی مسیح نیستند... خدا به دنبال جمعیت نیست، خدا به دنبال دستی هست که کمک میکند ، قلبی که محبت میکند چشمی که برای دیگران نگران است ، و پایی که برای ناتوانان برداشته می شود .

 


[ شنبه 94/4/20 ] [ 6:24 عصر ] [ مهربان( مهر) ] [ نظرات () ]


[ شنبه 94/4/20 ] [ 6:20 عصر ] [ مهربان( مهر) ] [ نظرات () ]

با تـو هـســتم سهـــراب!
توکـه گـفتی "گـل شـبدر چـه کـم از لاله یقـرمـز دارد؟"
راسـت میگــویی تـو، چـه تفــاوت دارد 
قـفـس تنگ دلـــم ، خـــالی از کـــس باشـد؛ یا به قــــول تـو پـر از ناکـــــس و کـــرکـــس باشــــد ؟!!!!
مـــن نـه تنهــــا چــشــمــم ، واژه را هـــم شـســــــتم...
فکــــــر را...
خـــاطــــره را...
خــــواب 1پنجـــــره را...
زیر  باران بــردم...
چترهــــا را بســتم...
مــن به آن مردم شهـــر پیـوســتم
مــــن نوشـــتم هــمــــــه ? حــــــرف دلـم...
آرزو کردم و گــفـتم کــه 
هــوا عـ شـ ـق زمـان مـال مـن است...
ولی افـســــــوس "نـشـــــد" ...!
زیر باران مــن نـه عـ ـا شـ ق دیدم..
نـه کـه حــتی 1دوســــت ! ! ! !
" زیـــر باران مــــن فـقـط خــیـس شــــدم " ! ! ! ؟
باز هـم می گویی" چـشـم هـارا باید شـسـت ؟ !
جـور دیگـر باید دید ؟ ! ! ! "


[ شنبه 94/4/20 ] [ 6:11 عصر ] [ مهربان( مهر) ] [ نظرات () ]

آدمها

گاهی در زندگیت میمانند ؛

و گاهی در خاطره ات …

آنها که در زندگی ات میمانند همسفرت میشوند ؛

آنها که در خاطرت میمانند کوله پشتی تمام تجربیاتت برای سفر تو …

لبخند بزن به تلخ ترین تجربیاتت ؛

به هر چه بود ، هر چه گذشت ،

آدمها می آیند

و این آمدن باید رخ بدهد

تا تو بدانی

آمدن را همه بلدند

این ماندن است

که هنر میخواهد


[ شنبه 94/4/20 ] [ 6:5 عصر ] [ مهربان( مهر) ] [ نظرات () ]

یادم باشد...
یادم باشد که: زیباییهای کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتیهای بزرگ باشد...
یادم باشد که: آنهایی که من دوستشان دارم میتوانند دوستم نداشته باشند...
یادم باشد که: دیگران را دوست بدارم همانگونه که هستند، نه آنگونه که من میخواهم باشند...
یادم باشد که: دست به کاری نزنم که نتوانم برای دیگران تعریف کنم...
یادم باشد که: برای اداره کردن خودم از سرم، و برای اداره کردن دیگران از قلبم استفاده کنم...
یادم باشد که: تمام محبتم را به پای دوستم بریزم، نه تمام اعتمادم را...
یادم باشد که: ثروتمند زندگی کنم تا اینکه ثروتمند بمیرم...
یادم باشد که: مرگ را آنقدر بزرگ نکنم که دیگر جایی برای زندگی نداشته باشم...
لحظه هایتان پراز آرامش و بارانی...


[ شنبه 94/4/20 ] [ 6:3 عصر ] [ مهربان( مهر) ] [ نظرات () ]

بودا به دهی سفر کرد .
زنی که مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد.
بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد .
کدخدای دهکده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت :
«این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید»
بودا به کدخدا گفت :
«یکی از دستانت را به من بده»
کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت .
آنگاه بودا گفت :
«حالا کف بزن» کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت: « هیچ کس نمی‌تواند با یک دست کف بزند»
بودا لبخندی زد و پاسخ داد :
هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند .
بنابراین مردان و پول‌هایشان است که از این زن، زنی هرزه ساخته‌اند .
برو و به جای نگرانی برای من نگران خودت و دیگر مردان دهکده ات باش


[ شنبه 94/4/20 ] [ 6:1 عصر ] [ مهربان( مهر) ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
امکانات وب

دانلود آهنگ




بازدید امروز: 31
بازدید دیروز: 48
کل بازدیدها: 55357