سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
بیقرار
 
لینک دوستان

بی تو به سامان نرسم ، ای سروسامان همه تو
ای به تو زنده همه من ، ای به تنم جان همه تو
من همه تو ، تو همه من ، او همه تو ، ما همه تو
هرکه وهرکس همه تو ، ای همه تو ، آن همه تو
من که به دریاش زدم تا چه کنی با دلِ من
تخت تو و ورطه تو ساحل و طوفان همه تو
ای همه دستان ز تو و مستی مستان ز تو هم ،
رمز نیستان همه تو ، راز نیستان همه تو
شور تو آواز تویی ، بلخ تو شیراز تویی ،
جاذبه ی شعر تو ، جوهر عرفان همه تو
همّتی ای دوست که این دانه ز خود سر بکشد
ای همه خورشید تو و خاک و باران همه تو

* حسین منزوی


[ دوشنبه 94/10/7 ] [ 11:54 عصر ] [ مهربان( مهر) ] [ نظرات () ]

جانبازی شیمیایی در خاطراتش چنین گفته است: تاکسی که مرا از ترمینال جنوب تا خانه ام آورد 100 تومان بیشتر گرفت. چون می گفت باید ماشینش را ببرد کارواش. گرد و غبار لباس خاکی من را میخواست بشوید!!!
همان روز باید می فهمیدم که چه اتفاقی افتاده!
اما طول کشید …
زمان لازم بود …

همین چندی پیش آژانس گرفته بودم تا بروم جایی. راننده پسر جوانی بود که حتی خاطره آژیر خطر را هم در ذهن نداشت. ریه هایم به خاطر هوای بد تحریک شد و سرفه ها به من حمله کردند. از حالم سوال کرد.
کم پیش می آید که وضعیت جسمانیم را برای کسی توضیح بدهم …اما آن شب انگار کسی دیگر با زبان من گفت …گویی قرار بود من چیزی را درک کنم و بفهمم با تمام وجود ...!!!
گفتم که جانباز شیمیایی هستم و نگران نباشد و این حالم طبیعی است. 
سکوت کرد …به سرعت ضبط ماشینش را خاموش کرد و خودش را جمع و جور … 
وارد اتوبان که شدیم …حالم بدتر شد … سرفه ها امانم را بریده بودند …
ایستاد و مرا پیاده کرد و گفت که ممکن است حالم بهم بخورد و ماشینش کثیف شود و او چندشش میشود …و…رفت …
من تنها در شبی سرد ... کنار اتوبان ایستاده بودم و با خودم فکر میکردم که چرا؟ پدر و مادر او مگر از ما برایش نگفته اند؟ معلمانش چه!؟

یکی از جانبازان جنگ تحمیلی، سالها پس از مجروح شدن به علت وضع وخیمش به ایتالیا اعزام و در یکی از بیمارستانهای شهر رم بستری شده بود.
از قضا چند روزی بعد از بستری شدن این جانباز جنگ تحمیلی متوجه می شود خانم پرستاری که از او مراقبت می کند نام خانوادگی اش مالدینی است. این جانباز ابتدا تصور می کند تشابه اسمی است، اما در نهایت نمی تواند جلوی کنجکاوی اش را بگیرد و از خانم پرستار می پرسد: آیا با پائولو مالدینی ستاره شهر تیم آ.ث. میلان نسبتی داری؟ و خانم پرستار در پاسخ می گوید: پائولو برادر من است!

جانباز ایرانی در حالی که بسیار خوشحال شده بود، از خانم پرستار خواهش می کند که اگر ممکن است عکسی به یادگار بیاورد و خانم پرستار هم قول می دهد تا برایش تهیه کند، اما جالب ترین بخش داستان صبح روز بعد اتفاق می افتد...

هنگامی که جانباز هموطن ما از خواب بیدار می شود، کنار تخت بیمارستان خود پائولو مالدینی بزرگ را می بیند که با یک دسته گل ??به انتظار بیدار شدن او نشسته است و ... باقی اش را دیگر حدس بزنید!

راستی هیچ می دانید پائولو مالدینی اسطوره میلان از شهر میلان واقع در شمال غربی ایتالیا، به شهر رم واقع در مرکز کشور ایتالیا که فاصله ای حدود ششصد کیلومتر دارد رفت، تا از یک جانباز جنگی ایرانی را که خواستار عکس یادگاری اوست، عیادت کند؟ 


[ شنبه 94/9/21 ] [ 12:34 صبح ] [ مهربان( مهر) ] [ نظرات () ]

چرا  دولت روحانی برای برجام لایحه ارائه نکرد ؟ چرا پیش از آنکه گزارش کمسیون برجام در مجلس قراعت شود ظریف برای اجرای برجام نماینده تعیین کرد ؟ چرا مجلس از راس امور خارج شد؟ اگر مجلس در قضیه برجام منفعل باشد دیگر چه نیازی به مجلس هست ؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا؟ ...


[ جمعه 94/7/3 ] [ 10:16 عصر ] [ مهربان( مهر) ] [ نظرات () ]
عکس ‏سید مصطفی‏

[ پنج شنبه 94/5/15 ] [ 5:0 عصر ] [ مهربان( مهر) ] [ نظرات () ]

خبر خوشحال کننده برای مسئولین و اقا زاده ها ! !
13 تن طلا و 28 میلیارد دلار بلوکه شده آزاد شد و وارد ایران شد?
خداوکیلی یه جوری با هم بخورین که دیگه چشم هیچکدومتون دنبال 45 تومان یارانه ما نباشه !!
باتشکر جمعی از یارانه بگیران


[ شنبه 94/5/3 ] [ 7:23 عصر ] [ مهربان( مهر) ] [ نظرات () ]


ریشه عبارت "بوق سگ" به بازار برمی‌گردد. بازارهای ایرانی از دو گذر بزرگ عمود بر هم ساخته می‌شد که در میانه بهم رسیده و «چهارسوق» بزرگ را می‌ساخت. بازار بسته به بزرگی و کوچکی‌اش و بازاریانِ آن می‌توانست چندین چهارسوق کوچک نیز داشته باشد. اما ورودی و خروجی این بازارها تنها از دو سر گذرهای اصلی آن بود. بنابراین بازارهای ایرانی چهار مدخل داشت که در دو سر شاخه اصلی بود و با درهای بزرگ چوبی بسته می‌شد.
حفاظت از این بازارها کاری درخور توجه بود. اگرچه هر دکان با دری چوبی بسته می‌شد، اما این درها از امنیت خوبی برخوردار نبوده و به سادگی می‌توانست شکسته شود. از این رو امنیت بازار به درهای اصلی و نگهبان بازار وابسته بود. این نگهبانان از سر شب (دم اذان مغرب) تا بامداد روز دیگر (پس از اذان صبح) باید از بازار پاسداری نموده و همواره درازای بازار را گشت می زدند. از آنجا که بازار، بزرگ بود و بازبینی همه جای آن نشدنی ، نگهبانان، سگانی درنده و گیرنده به نام «سگ بازاری» داشتند.
این سگان بجز از مربی خود به سوی هر جنبده‌ای دیگر یورش برده و پاچه می‌گرفتند. از این رو با برچیده شدن دامن آفتاب و بسته شدن درهای بازار و پیش از رها شدن سگهای بازاری، نگهبانان در بوقی بزرگ که از شاخ قوچ ساخته می‌شد و صدایی پرطنین و گسترده داشت می‌دمیدند تا همه از باز کردن سگان و رها کردنشان در بازار آگاه گردند و زودتر حجره ها را تعطیل کرده و از بازار خارج شوند. به این بوق که سه بار با فاصله زمانی مشخصی نواخته می‌شد «بوق سگ» می‌گفتند. این بود که مشتری آخر شب نیز خونش پای خودش بود! یعنی کسی که با شنیدن بوق سگ از بازار بیرون نرفته هر آن ممکن است سگان درنده بازاری به وی بتازند.
امروز اگر کسی تا دیروقت به کار بپردازد و یا دیر به خانه برگردد می‌گویند تا بوق سگ کار کرده یا بیرون از خانه بوده است. همچنین کسانی را که زود برمی آشوبند و پیش از پرس و جو و یافتن حقیقت به پرخاش می‌پردازند ، سگ بازاری می‌گویند که توان بازشناختن دزد از بازاری را نداشته و بیخود پاچه دیگران را می‌گیرند.


[ چهارشنبه 94/4/24 ] [ 10:16 عصر ] [ مهربان( مهر) ] [ نظرات () ]

حسن رحیم پور ازغدی: در آمریکا رفتیم به یک رستوران غذاى حلال، پیشخدمت به ما گفت مقدار غذایى که ما براى شما میاوریم ، فلان مقدار است، شما کل آنرا مصرف میکنید؟ اگر کل آنرا مصرف نمیکنید ، ما بخشى از آنرا قبل از اینکه دست خورده شود، به یتیم خانه ها میفرستیم. حاضرید یک سوم از غذایتان را براى ارسال به یتیم خانه کسر کنیم؟ گفتیم بله. توجه کنید که قبل از دست خورده شدن غذا این کار را میکنند، در آمریکا
اینکه در رستورانها براى باقى مانده غذا ، ظرف یکبار مصرف میاورند، فکر میکنید در کشور اسلامى ما اختراع شده؟ نخیر آقا ، اول در کشور کفر رسم شد. یک زمانى در ایران اگر در رستوران میگفتى یک ظرف بیاور که من غذایم را ببرم، فکر میکردند که گدا و فقیرى ... اولین بار در عمرم ، من در یک رستوران در کشورهاى غربى دیدم که مردم باقى مانده غذایشان را در ظرف میریزند و میبرند.آنها با عقلشان رسیدند به اینکه اسراف دنیاى شان را خراب میکند.
بعد شما تشریف ببرید حج، در کاروانهاى حجاج ایرانى ، ببینید چقدر غذا میریزند در زباله دانى، تازه اینها رفته اند عبادت خدا را بکنند.
یک وقتى ما با پدرمان رفته بودیم حج، ایشان گفت ، اینهمه گداهاى گرسنه سیاه سوخته دم حرم نشسته اند، چرا غذا ها را دور میریزید؟! دعوا کرد و سر وصدا راه انداخت که هرکس هرچقدر غذا میخورد میتواند بکشد ... گفتند آقا اینها زوار بیت الله الحرام اند، اینها عشاق الله اند، اینها بندگان صالح خدایند، اینجورى با ایشان صحبت نکنید! بندگان مُسرف خدا ، یکمرتبه شدند بندگان صالح خدا! خلاصه ایشان خودش شروع کرد و ته مانده غذاى کاروانها را جمع میکرد که ببرد نزدیک حرم و به آن گداهاى سیاه بیچاره بدهد که وقتى دو لقمه غذا میدهى و میگویى ایرانى و شیعه هستى،بنده خداها شروع میکنند براى امیرالمومنین و فاطمه زهرا دعا کردن... بعد چند نفر از مسئولین هتل و بهداشت و این حرفها آمدند گفتند آقا! برداشتن ته مانده این غذاها بهداشتى است؟! پدر ما هم جواب داد ، اگر جنابعالى ایدز دارى ، بگو غذاى تو را برنداریم، و الا بقیه مردم مشکلى ندارند، در روایت هم داریم که سؤر المؤمن شفاء ، باقى مانده غذاى مومن شفا است.
"شیعه انگلیسى خود ما هستیم، انقلاب و خطر کوتوله شدن" شبکه یک 9 اسفند 93
دکتر رحیم پورازغدی


[ سه شنبه 94/4/23 ] [ 11:32 عصر ] [ مهربان( مهر) ] [ نظرات () ]


[ یکشنبه 94/4/21 ] [ 11:16 عصر ] [ مهربان( مهر) ] [ نظرات () ]

دل داره حـــــس قشـــنگـــــی به تو پــیــــدا می کنه
طفلکی ترسیـــــده؛ هـــی امــــروز و فــــردا می کنه

با خــودش حرف می زنـه: "انگـاری عاشق شدی باز"
یه کمـــی فکـــر می کنـــــه؛ حرفشو حاشـا می کنه

نکنه این دفعــــه هــــم مثـــــل گذشتــــه هـــا بشه
نکنـــه که عـــشـــــق داره باز تـــو رو اغـــــوا می کنه

یا شـــایــد خـــدا داره به جـــای اون دری که بســــت
درِ تـــازه ای بــه روی قـــلــــــــــــــب تـــو وا می کنه

آخـــه عشـــق اینجـــوریـــه ؛ یواشــکـــی می آد جلو
توی گـــــوشِ دل یه کــــم پــچ پــچ و نجـــوا می کنه

اولـــش دل می گــــه ایـــن یه شوخــیـــه؛ یه بازیـــه
می شــینـــه با دلخوشــــی عشقــو تماشا می کنه

یه کمـــی که می گـــــــذره یه رازی رو حس می کنه
همه سعــــی شو واســـه حـــــلِ معمــــــا می کنه

چون که ایــن یه حــسِ پیچیـــده و مبـهمــــه واسش
کــم کَــمَــک می ترســـــه؛ از عاشقی پروا می کنه

ولی عشــــق اون صــــورتِ لطیفشــــــو نشون میده
دســـتِ دل رو می گیــــره؛ باهاش مـــــدارا می کنه

با زبــــونِ چـرب و نرم ایـــن دلــــو رامـــــش می کنه
واســـه راضـــــی کردنــــش کلـــــــی تقلا می کنه

آره جادوگـــره عشــــق؛ با اون عصــــای جادویی ش
همـــه چی رو واســـه دل خوشگــــل و زیبا می کنه

خــلاصـــــــــه کــلــی به این در و به اون در می زنه
خودشـــو بالاخـــــره تو ایــــن خونـــه جــــا می کنه

همه چی عوض می شه؛ دنیا چقدر قشنگ می شه
توی این کلبه ببیــن که عشـــق چه غوغـــا می کنه

دل یواش یواش به این عاشقــــی عـــــادت می کنه
همه ی دنیاشــــــــو با عاشقــــی معنـــــا می کنه

دیگه حالا عشـــق واسه دل خودشــو لوس می کنه
پیــــــشِ التمـــــــاسِ دل شــایـــد و امــــا می کنه

دلـــو آزارش می ده؛ شکنجــــــه ها شروع می شه
وای که عشـــق با دلِ عاشقـــــا چه بــد تا می کنه

آره فیلـــمِ عشــــق اینه؛ خیلــــــی قشنگــه اولش
ولـــی تــو سکــــانس آخــــر تو رو رســـوا می کنه

آره عشـــق اینجوریه؛ همـــــدم و مونست می شه
آخـــــرش که می رســـه آدمــــــو تنهـــــا می کنه


[ یکشنبه 94/4/21 ] [ 11:11 عصر ] [ مهربان( مهر) ] [ نظرات () ]

دل من ازسنگ نیست
بلکه ازتنگ بلورماهی
بلکه ازبرگ گل کاغذی کنج حیاط
یاکه از لنز ظریف چشمت
این دلم نازک وحساس تراست
یاددادم به دلم هیچ نگوید هرگز
گله هایش درخود 
خشم هایش درخود
هرچه هم میشکند درخود اوست
دل من یاد گرفته،نیست دراین دنیا
همدلی همدردی 
عشق های شرطی
هرکسی درطلب خویش تورا میخواهد
هرکسی درگرو عشق، تنت راخواهد
پس بشین ای دل من
بنگر حال زمین را
که چه میبیند از این آدمیان
لب فروبسته وهیچ 
چه بگوید آخر؟
دل اوهم روزی فوران خواهد کرد
خواهد انداخت به آب قایق کوچک تنهایی خود
وتمام بشریت به خروش
چه شده؟زلزله است؟
میفشاند آتش؟
این زمین آرام بود؟
ازچه درهول وولاست؟؟؟؟


[ یکشنبه 94/4/21 ] [ 11:8 عصر ] [ مهربان( مهر) ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
امکانات وب

دانلود آهنگ




بازدید امروز: 2
بازدید دیروز: 7
کل بازدیدها: 36281